توی یه شهری دو تا برادر زندگی می کردند به اسم همزه و لمزه. همزه و لمزه جلوی دیگران و پشت سرشون مردم رو مسخره می‌کردند. برای همین هیچ کس اون ها رو دوست نداشت.

همزه و لمزه خیلی پولدار بودن و پولهاشون رو توی خونه توی صندوق می‌گذاشتن. اونا پولشون رو به فقیرها نمی دادن و برای کارهای خوب خرج نمی کردن. هر شب پولهاشون جمع می کردن و می‌شمردن. همزه به لمزه می گفت: تو چقدر پول داری؟ لمزه می شمرد: یه عدد دو عدد سه عدد…. هشت عدد پول دارم. لمزه میگفت تو چقدر پول داری؟ همزه می گفت: یه عدد دو عدد …. هفت عدد دارم. ( تکرار عدد برای یادگرفتن معنی عدده: الذی جمع مالا و عدده) همزه به لمزه می گفت من فردا بیشتر کار می کنم تا پولم از تو بیشتر بشه. فردا شب باز شروع می کردن به شمردن پول هاشون: یه عدد دو عدد… یه روز همزه و لمزه رفتن خونه پدر بزرگشون. در زدن پدر بزرگ که گوشش سنگین بود گفت کیه در می زنه؟ گفتن ما اخلده هستیم. پدر بزرگ گفت چی؟ دوباره گفتن اخلده. پدر بزرگ در رو باز کرد و وقتی همزه و لمزه رو دید گفت اخلده یعنی چی؟ گفتن یعنی ما هیچ وقت نمی میریم. ما پول داریم و همه چیز با پولمون به دست می یاریم. پدربزرگ گفت ولی من خیلی ها رو دیدم که خیلی پول داشتن ولی همه چیز رو نمی شه با پول خرید. مثل مریضی و … (یحسب ان ماله اخلده) همزه و لمزه به حرف پدربزرگ گوش ندادن و از اونجا به خونشون برگشتن. از دور دیدن یه جایی آتیش گرفته شروع کردن به خندیدن و مسخره کردن  گفتن بریم از نزدیک ببینیم خونه ی کی آتیش گرفته. وقتی رفتن جلو دیدن خونه ی خودشونه گفتن وای پول هامون با سرعت رفتند تا پول هاشون رو از آتیش در بیارن ولی آتیش خیلی زیاد بود و مقداری از پولها سوخته بود اونها اونقدر ناراحت شدن که انگار خودشون دارند می سوزند. (کلا لینبذن فی الحطمه و ما ادراک ما الحطمه نارالله الموقده) همزه گوشی رو برداشت و به آتش نشانی زنگ زد. گفت ما موصده شدیم  آتش نشانی  چون اونها رو می شناخت و می دونست کارشون مسخره کردن دیگرانه فکر کرد بازم دارن مسخره می کنن. گفت موصده چیه و گوشی رو قطع کرد (انها علیهم موصده) و اونا تو آتیش سوختند. چون راه فراری نداشتن (فی عمد ممدده)


برچسب ها :
موضوع : قصه ها, واحد كار سوره
تاریخ : ۲۳ خرداد ۱۳۹۵

پاسخ دهید

دیدگاه شما




© تمامی حقوق برای نسيم بهشت محفوظ می باشد